«صفت» و همتایِ پارسی‌اش*

کارِ مریم تاج‌بخش

بزرگمهر لقمانآذرکیوان تخمی افشاند که تا امروز بار داده است. سخن درباره‌یِ واژه‌هایِ «دساتیری» (۱) نیست که تنها بار و بر این درخت‌اند، سخن درباره‌یِ تخم یا بُن است که بیرون شدن از دستورِ زبانِ پارسی است.

بسیاری پس از آذرکیوان واژه‌هایی که او برساخت به کار بردند و برخی واژه‌ها نیز، مانندِ تیمسار، جا افتادند (۲) و بسیاری نیز چون آذرکیوان نیازی ندیدند زبانهایِ ایرانی و دستورِ زبانِ پارسی درست بشناسند و دست به واژه‌سازی به راهِ او زدند. چونان «زابه» که اگر چه ساخته‌یِ آذرکیوان نیست با همه‌یِ این کیوانی است، چه از دستورِ پارسی پیروی نمی‌کند.

«زاب» برای نامِ کس و نامِ شهر و نامِ روستا و نامِ رود به کار رفته است و شاید تا ایرانیِ باستان هم بتوان آن را دنبال کرد، لیک از زاب/ زابه به جایِ صفت جز آذرکیوان و تنی چند (۳) بهره نبرده‌اند.

برای در پیش نهادن واژه‌ای پارسی به همتاییِ صفت، چند زبانِ کهن همچون سوریگ، هلنی، ارمنی و سنسکریت می‌توانند نمونه‌ای از چگونگیِ واژه‌سازی در این زمینه باشند.

به سوریگ برایِ صفت «ܡܠܬ ܫܡܐ» داریم: کارنام، نامی که کارِ «کارواژه» نیز بکند. مانندِ «برف سپید». بدینجا سپید هم نام است و هم درباره‌یِ برف گوید.

به هلنی ἐπίθετον «افزوده» نهاده‌اند. پلوتارخ چنین گزارد: «صفت» واژه‌ای است که به یک نام یک نشانِ ویژه افزاید.

به ارمنی نیز برایِ صفت ածական اتسکان از اتس (بردن) و پسوندِ اکان نهاده‌اند. چنین در ارمنی «صفت» واژه‌ای است که چیزی برایِ نام می‌برد.

به سنسکریت गुण) guṇa) «چگونگی؛ ویژگی» داریم که از آن -guṇa-vācaka «آنچه از ویژگیِ چیزی گوید» (= صفت) سازند.

روشن است که به این زبانها به همتاییِ صفت واژه‌ای درست و کم‌وبیش آشنا برگزیده‌اند.

گفتنی است به سنسکریت واژه‌ای دیگر برایِ صفت هست: (śabda-viśeṣaṇa- (शब्दविशेषण از -śabda «بانگ» و -viśeṣana «جداکردن».

برپایه‌یِ دستورِ پانینی (زبانشناسِ هندِ باستان) کارِ «صفت» جداکردن[=تمایز] است و واژه‌یِ پارسی به همتاییِ‌ آن «گزاردن» است: صفت چیزی که نام گزارد. برپایه‌یِ سخنِ خانلری (در «دستورِ زبانِ فارسی»): «صفت کلمه‌ای است که توضیحی به معنیِ اسمی می‌افزاید و بنابراین وابسته‌یِ اسم است»، به دیگر سخن باز: «صفت چیزی که نام گزارد». کنون اگر بخواهیم واژه‌یِ سنسکریت بالا را بگردانیم «بانگ‌گزار» می‌شود.

چنین، بر پایه‌یِ آنچه افکنده شد، اگر بخواهیم به همتاییِ «صفت» در پارسی واژه‌ای برنهیم می‌توانیم «گزار» یا «گزارواژه» را پیش نهیم. (۴)

پی‌نوشت

(۱) در این یادداشت و یادداشتهایِ آینده، واژه‌هایِ دساتیری را نه تنها واژه‌هایِ آذرکیوانی که آن واژه‌هایی گوییم که از ساختی درست در دستورِ زبانِ پارسی پیروی نمی‌کنند.

(۲) برایِ تیمسار و دیگر واژه‌هایِ دساتیری به «هرمزدنامه»یِ ابراهیمِ پورداوود بنگرید.

(۳) چونان ذبیحِ بهروز در «فرهنگِ کوچکِ تازی به فارسی»، احمدِ کسروی در «واژه‌نامه‌یِ زبان پاک» و محمدِ حیدریِ ملایری در «فرهنگِ ریشه‌شناختیِ اخترشناسی ـ اخترفیزیک». این واپسین «زابه» را پیونددار با «زیب» و «زیبا» و «زیور» و «زَب» گمانه زده و چنین ریشه‌شناسی‌ای نیز به دست داده است:

probably related to zib “beauty, adornment,” zibâ “beautiful, adorned,” zivar “ornament,” zab “easy; gratis; right, direct;” from Proto-Ir. *zai- “to adorn, to equip.”

(۴) در برهانِ قاطع و انجمن‌آرا «گون» را به همتاییِ صفت شناسانده‌اند، لیک نمونه‌ای به دست نداده‌اند. کسانی چون صادقِ کیا در نبیگِ «فرهنگ»، محمدِ پژوه در «شالوده‌یِ نحوِ زبانِ فارسی»،  جمالِ رضایی در «گویشِ بیرجندی» و محمدِ عشوری در «نگرشی نو به فعلِ فارسی» گون‌واژه را به همتاییِ صفت به کار برده‌اند. کنون، اگر صفت را واژه‌ای دانیم که گون یا گونه‌یِ نام‌واژه‌‌ای را برساند، «گون» یا «گون‌واژه» را هم شاید بتوان به همتاییِ «صفت» به کار برد، لیک کارِ «صفت» تنها نمایاندنِ چگونگیِ نام‌واژه نیست، که صفت گاه نشان‌دهنده‌یِ نهش و نیز ویژگیِ نام‌واژه، گاه نمایانگرِ شمار وپایه‌یِ نام‌واژه، گاه تنها نشانگرِ نام‌واژه و… است. زین‌رو، «گون» یا «گون‌واژه» رساییِ «گزار» یا «گزارواژه» را ندارد.

* برایِ نوشتن این یادداشت از راهنماییهایِ زبان‌شناسانه‌یِ استاد رَهام اشه سود برده‌ام.

 

جستارهای وابسته

  • چاپ نبیگی از فرزانه‌ی ایران باستان برای نخستین‌بارچاپ نبیگی از فرزانه‌ی ایران باستان برای نخستین‌بار «گویایی ارستو» از پاول پارسی ـ فرزانه‌[=فیلسوف] و گویایی‌دان[=منطق‌دان] ایران باستان و استاد فرزانگی[=فلسفه‌ی] خسرو انوشیروان ساسانی ـ برای نخستین‌بار با گردانش بزرگمهر لقمان چاپ شد. نبیگ[=کتاب] «گویایی ارستو» دربردارنده‌ی سه گفتار از پاول پارسی (گفتار اندر گویایی ارستو، روشنایی‌نامه‌ای بر اندر پیرامونِ گزارش ارستو و پیش‌درآمدی بر […]
  • بارگیری «فرهنگ روایت دینی»بارگیری «فرهنگ روایت دینی» بزرگمهر لقمان: «فرهنگ روایت دینی» نوشته‌ای پارسی از سال ۱۰۲۳ یزدگردی (۱۶۵۴ ترسایی) است. «منوچهر سنجانا» -نویسنده‌ی آن- پارسی را خوب نمی‌دانسته و گویا برای یادگیری خود این فرهنگ‌واره‌ را فراهم آورده است. هر چند کار سنجانا پر از از بدخوانی و بدگیری است و برخی از واژه‌ها را درست نخوانده یا درست اندر نیافته، لیک فرهنگ‌هایی از این دست، […]
  • بارگیری «لغت فُرس» اسدی توسیبارگیری «لغت فُرس» اسدی توسی بزرگمهر لقمان: لغت فُرس گردآوردۀ اسدی‌توسی، از نویسندگانِ سدۀ پنجم، است. فرجام‌آهنگ اسدی آن بود که چامه‌سرایان[=شعرای] ارانی و آذربایجانی را که به پارسی و پهلویِ آذری (زبانی که پیش از ترکی زبان مردم آذربایجان بود) چامه می‌سرودند با واژه‌هایِ پارسیِ گویشِ خراسانی نیز آشنا کند و گویا این فرهنگ به خواهش یکی از همین چامه‌سرایانِ آذربایجانی، […]
  • «دیالکتیک» و همتای پارسی‌اش«دیالکتیک» و همتای پارسی‌اش بزرگمهر لقمان: در پارسی به جای دیالکتیک بیشتر «جدل» را نهاده‌اند، لیک زبان پارسی خود دستِ‌ کم دو واژه به همتایی جدل عربی دارد و نیازی به واژه‌سازی یا وام‌گیری در این باره نیست: «ﭘﯿﮑﺎر» (پارسیگ: pehikār) و «ﺳﮕﺎﻟﺶ» (پارسیگ: uskār) که هر یک در جایی درخور تواند به کار […]
  • دیدگاه انگلس درباره‌ی زبان و الفبا و ادب پارسی در نامه‌اش به مارکسدیدگاه انگلس درباره‌ی زبان و الفبا و ادب پارسی در نامه‌اش به مارکس گزارش و گردانش بزرگمهر لقمان: از این بازه‌ی چندهفته‌ای که خویشتن را درگیر نمایشهای خاورزمینیان کرده‌ام برایِ یادگیری زبان پارسی بهره برده‌ام. از زبان عربی گریزانم، از روی بیزاری ذاتی‌ام از زبانهای سامی، و ازآن‌رو که بی هزینه‌ی زمانی بسیار پیشرفت شدنی نیست. در سنجش با آن، زبان پارسی بسیار آسان است. گر این الفبای شوم عربی […]
  • درباره‌ی «گویایی ارستو»درباره‌ی «گویایی ارستو» محمود فاضلی بیرجندی: در ایران باستان دارندگان خرد و منطق و آشنایان با فلسفه بوده‌اند. کم هم نبوده‌اند. من خود در یکی از یادداشتها که پیشتر نوشتم خبر از شهری به نام «ریواردشیر» دادم که کانون دانشی‌مردان ایران ساسانی بود. یادداشتی هم از دانشی‌مردی کم‌مانند نوشتم؛ نامش «پاول پارسی». همین کتاب که بزرگمهر لقمان به پارسی ناب گردانده، نوشته و […]
1+

دیدگاهی بنویسید.

رایانشانی شما پخش‌ نخواهد شد.


*